حكيم ابوالقاسم فردوسى
36
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رشك چنان در دلش مايه گرفت ، و خون چنان در تنش جوشيد كه بر جان خويش انديشه نكرد ، با كمند از فراز كاخ بلند به زير آمد تا با دشنهاى كه داشت خون آن دو پرى چهر را بريزد . همين كه پايش به زمين رسيد فريدون به كردار باد از جا جست و چنان با گرزهء گاو سر بر سرش كوبيد كه سست و بىتاب شد . همان گه سروش خجسته بر فريدون نمايان گشت و گفت : او را مكش كه زمانش به پايان نرسيده است . وى را به كوه ببر و آنجا در بند كن . شاه بىدرنگ با تسمهاى بلند از پوست شير دو دست ضحاك را استوار بست آنگاه مردمان را گرد آورد و گفت : نبايد كه باشيد با ساز جنگ * نه زين گونه جويد كسى نام و ننگ سپاهى نبايد كه با پيشهور * به يك روى جويند هر دو هنر هر كس بايد به كارى اشتغال ورزد يكى گرزدار و ديگرى كارورز باشد . اگر اين كارِ آن ، و آن كارِ اين بجويد نظم از ميان برداشته مىشود و جهان پر آشوب مىگردد . از آن پس بزرگان شهر ، آنان كه از خرد و زر و گنج بهره داشتند جملگى نزد او شدند و به فرمانش گردن نهادند . فريدون همه را نواخت ، و به يزدان پرستى و مردمى پندشان داد و گفت : منم كدخداى جهان سر به سر * نبايد نشستن به يك جاى بر و گرنه من ايدر همى بودمى * بسى با شما روز پيمودمى مهان و مهتران وى را ستودند . آنگاه لشكريان ِ شاه بى آن كه به كسى آزار رسانده باشند و يا چيزى به زور ستانده باشند از شهر بيرون شدند . ضحاك را در حالى كه به بند بسته بودند بر پشت اسب افگندند و به خوارى بردند . بدين گونه فريدون و سپاهيانش به شير خوان رسيدند . شاه دگر بار آهنگ كرد كه سر ضحاك بد گهر را به گرز گران بكوبد .